دنیا تمام نمی شود، تمام شد...
...
.
+هنوز این تمام نشده،بعدی شروع می شود. نمی دانم آزمایش است، بلاست. شیطان دارد شیطنت می کند... ! نمی دانم چیست.
عنوان خواهر شوهر به هیچ وجه بر بنده ی حقیر اطلاق نمیشه. امروز زن دادشم زنگ زد، اونقدر خوشحال شدم که اصلا حواسم نبود تو دانشکده ام. بعد از قطع کردن گوشی همه با تعجب می پرسیدن این کی بود که اینجوری باهاش حرف می زدی؟؟! حالا هر چی قسم بخور که زن داداشم بود،کی باور می کنه؟
کلاس تربیت بدنی با همه ی کلاسا فرق می کنه. چقدر همه منو تحویل می گیرن!! شاید اگه اینجا هم چادر سرم بود،وضع فرق می کرد!! همه تمایل دارن ارتباط برقرار کنند باهام حتی با لبخند! دارم فکر می کنم اینا که اینقدر به سر و وضعشون می رسن بیرون از سالن(چه با مانتو چه چادر) چرا اینجا به سر و وضعشون نمی رسن؟! آدما چرا و برای چه کسانی به خودشون و سر و وضعشون می رسن؟؟!
اگه هر کسی واسه خودش یه جزیره داشت که قرار نبود کسی بهش سر بزنه شاید هیشکی به خودش نمیرسید!!! بچه ها بهم میگن دیوونه ای که واسه خودت لاک می زنی،اونم نه بیرون تو خوابگاه. میگن چطوری حوصله داری بزنی و واسه نماز پاک کنی؟ البته با تعجب بسیار می پرسند ولی من بیشتر متعجبم که چطور اونا برای دیگران حاضرند ساعت ها پشت آینه وقت بذارند ولی من نباید برای خودم وقت بذارم؟؟
مرحله ی اول تمام شد،وارد مرحله ی دوم می شوم.
در مورد نماز حرف زدم با یکی از هم اتاقیام،گرچه خیلی سختم بود. خودش گفت : چه جالب داشتم امروز فکر می کردم نماز بخونم. و شروع کرد همان دیروز...
باید بروم یک چادر نماز و یک سجاده ی قشنگ بخرم برایش.خیلی حس خوبی بود.
با اون یکی هم اتاقیم هم که دیده بودم نماز می خونه صحبت کردم،گفتم میشه با دوستش(اون یکی هم اتاقیم) راجع به نماز صحبت کنه؟ اونم قبول کرد. بعد از چند دقیقه گفت : من بعضی وقتا یادم میره نماز بخونم،چیکار کنم؟
خدا جون من رسما اعلام می کنم هیچ گونه ادعایی ندارم. آزمایشای مختلف در تمام جنبه ها برای چیه؟ خودت که می دونی چه خبره؟ می خوای بهم بگی از همه لحاظ هیچی نیستم؟؟؟ بخدا نیستم، بخدا هیچی نیستم...
+ وقتی یه روز دیر بیدار می شی، کل روز می ریزی بهم. از دانشگاه ۶ حرکت کردم، ۸ رسیدم. اینم بهانه ی خوبیه که یه روز هیچی درس نخونی! هر کی منو می بینه راجع به رتبه ی ۱ حرف می زنه، اینطوری که پیش می رم از آخر حتما اول می شم. کلا خجالت هم چیز خوبیست برای کشیدن!
چه کرده اند این سرمه ها با چشم هایم...
چشم هایم دروغ نمی گفتند که آنها نیز دروغگو شدند!
همه جا جار می زنند عاشقم!!
خدا رو شکر که یکیشون نماز خوند!
وقتی هم اتاقیات نماز نخونن چند تا اتفاق ممکنه بیفته :
۱.خودتم دیگه نمی خونی
۲.نسبت به نماز خوندن بی اهمیت میشی
۳.فکر می کنی خودت خیلی خوبی که نماز می خونی!!!!!
درد و سکوت ...
غم و صبر ...
گره و دست ناتوان ...
.........................................................
بالاخره امروز استارت را زدم. گرچه فقط دو ساعت.
همه نگران من باشند و خودم، خودم را فراموش کنم.
هنوز وقتش نشده که شروع کنم برای خواندن؟؟! جالب است که اهداف بزرگ دارم ولی بدون هیچ حرکتی ایستاده ام! می دانم که تا نروم،نمی رسم ولی نمی روم و می خواهم برسم.
خسته ام. نه از دنیا که از خودم.
هر چه خوبی می کنی به من، بدی تحویلت می دهم. شاید وقت آن است که پس گردنی بخورم. جنبه ی لطف و مهربانی ات را ندارم. ولی نه خدا، من زمین خورده ام. اگر بزنی دیگر بلند نمی شوم.
خواهر داماد بودن هم عالمی دارد. البته ما که خواهر شوهر نشدیم،ما زن داداش دار شدیم. فردا شب مراسم عروسی برگزار می شود. از روز عقد تا به امروز مثل برق گذشت. خدا همه چیز را به خیر بگذراند. چقدر تجربه بود توی این مدت! چقدر شناختم نسبت به خودم بیشتر شد. فهمیدم چقدر فرق دارم. چقدر تفاوت فکر! فهمیدیم که چقدر سادگی و ساده بودن خوب است. فهمیدم چقدر میزان توقعات فرق دارد.
امروز داشتم سبزی خرد می کردم برای مهمانها،انگشتم تاول زد! خیلی هم زیاد نبود،ناز نازی که می گویند همین است!امشبم قرار است فیلم برداری کنم،تا به حال اینکار را نکرده ام. امیدوارم خرابکاری نکنم. قبول کردم فیلم بگیرم تا امشب توی فیلم نباشم. خدا فردا شب را ختم به خیر کند. نمی دانم چگونه باید در بروم!
خدایا خودت کمک کن تو مراسممون گناه نباشه
من که خودم را نمی بخشم
اما
روی غفوری تو حساب کرده ام...
جانماز کف اتاقم پهن است، سرم درد دارد. می روم توی حال. تلویزیون روشن است. چشم ها به تلویزیون خیره شده. گاهی ولی به هم نگاه می کنند پدر و برادرم. حرف می زنند. مادرم در حال تدارک شام است. می نشینم روی مبل. درد سرم بیشتر می شود. دست هایم را روی سرم می گذارم،فشار می دهم. اشک ها قصد حمله می کنند. بدون آنکه توجه کسی جلب شود،به سمت اتاقم حرکت می کنم.دراز میکشم روی تخت. با اشک ها حرف می زنم. آرامشان می کنم. نفس می کشم. پنجره ی اتاقم باز است. صدای خیابان می آید. ماشین ها خیلی بوق می زنند. صدای تلویزیون هم می آید. صدای سر دردم بیشتر می شود. هنوز جانماز کف اتاق پهن است. اشک ها آرام گرفتند. راضی شدند. بلند می شوم،می نشینم روی تخت، همین که عزم رفتن می کنم،اشک ها شروع می کنند به لشکرکشی. اتمام حجت می کنم با آنها. لبخندی می نشانم روی لبانم و به صدایی که اسمم را فریاد می زند،پاسخ می گویم. می نشینم سر سفره. حواسم به لبخند هست که نیفتد. نگاهی به اتاقم می کنم،جانماز کف اتاق پهن است. می آیم توی اتاق،نگاهی به جانماز می کنم، ولو می شوم روی تخت. اشک ها پلکم را خیس می کنند. صدای سر دردم بیشتر و بیشتر می شود. چشم هایم را لحظه ای باز می کنم، و هنوز جانماز کف اتاق پهن است.
یادم می آید صحنه ی دیروز عصر را. ماشین به سرعت می آمد، به روی خودم نیاوردم،زدم به خیابان. سرعتش را کم نکرد و من گام هایم را مصمم تر برداشتم و اندکی در قدم برداشتن عجله نکردم. ماشین ترمز نکرد و با همان سرعت به من نزدیک شد، چیزی نمانده بود که تمام شود ولی جهت ماشین را عوض کرد، تعادل ماشین پشت سری اش از دست رفت،ماشین ها پیچیدند توی هم،من رسیدم آن سمت خیابان. بدم نمی آمد همان موقع تمام شود. صدای بوق ماشین توی گوشم می پیچد و هنوز جانماز کف اتاق پهن است...